در غروب گرم یکی از روزهای اوایل ماه ژوئیه، مرد جوانی از اتاق کوچک خویش، که از اهالی کوچه –س- کرایه کرده بود، خارج شد و آهسته و با تردید به سمت پل –ک- روانه شد. وی موفق شد از دید صاحبخانه¬اش در پلکان پنهان بماند. اطاق کوچکش زیر بام ساختمان بلند پنج طبقه¬ای بود که بیشتر به یک گنجه شباهت داشت تا اطاق. صاحبخانه که خانه را با خدمتکار به او اجاره داده بود غذایش را نیز تأمین می¬کرد و خود در طبقه پائین اطاق مرد جوان اقامت داشت. جوان هر بار مجبور بود از جلوی پنجره آشپزخانه او که همیشه باز بود عبور کند. هر بار که از جلوی پنجره می¬گذشت احساس ناراحتی و ترس میکرد که موجب شرمندگی¬اش می¬شد. مبلغ زیادی به صاحبخانه بدهکار بود و از ملاقات با او ابا داشت. البته او ترسو و خجالتی نبود، بلکه برعکس، اما از چندی پیش گرفتار حالتی عصبی و ناراحتی شدید شده بود که به مالیخولیا شباهت داشت. چنان غرق در خویش و
نسرین مجیدی
در غروب گرم یکی از روزهای اوایل ماه ژوئیه، مرد جوانی از اتاق کوچک خویش، که از اهالی کوچه –س- کرایه کرده بود، خارج شد و آهسته و با تردید به سمت پل –ک- روانه شد. وی موفق شد از دید صاحبخانه¬اش در پلکان پنهان بماند. اطاق کوچکش زیر بام ساختمان بلند پنج طبقه¬ای بود که بیشتر به یک گنجه شباهت داشت تا اطاق. صاحبخانه که خانه را با خدمتکار به او اجاره داده بود غذایش را نیز تأمین می¬کرد و خود در طبقه پائین اطاق مرد جوان اقامت داشت. جوان هر بار مجبور بود از جلوی پنجره آشپزخانه او که همیشه باز بود عبور کند. هر بار که از جلوی پنجره می¬گذشت احساس ناراحتی و ترس میکرد که موجب شرمندگی¬اش می¬شد. مبلغ زیادی به صاحبخانه بدهکار بود و از ملاقات با او ابا داشت. البته او ترسو و خجالتی نبود، بلکه برعکس، اما از چندی پیش گرفتار حالتی عصبی و ناراحتی شدید شده بود که به مالیخولیا شباهت داشت. چنان غرق در خویش و