۸:۱۰
بخش سوم

داستایفسکی

به سختی نفس می¬کشید. اما انگار این کابوس تمام نشده بود چون در اطاقش باز بود و جلوی در مرد ناشناسی ایستاده بود و او را به دقت نگاه می‌کرد. راسکولنیکوف که هنوز چشمانش را کاملاً باز نکرده بود دوباره بست. بی¬حرکت به پشت خوابیده بود، با خود فکر می¬کرد: «همان کابوسی است که هنوز ادامه دارد.» باز چشمانش را اندکی باز کرد. مرد ناشناس همچنان ایستاده بود و او را نگاه می¬کرد. ناگهان از در وارد اطاق شد و آن را آرام پشت سر خود بست. نزدیک میز رفت، لحظه¬ای ایستاد، نگاهش را از چهره او برنمی‌داشت

نظر کاربران