مدت طولانی هم¬چنان روی تخت افتاده بود. گاهی گویی از خواب بیدار می¬شد، لحظاتی متوجه می¬شد که شب شده است، اما اصلاً خیال برخاستن نداشت. عاقبت متوجه شد که هوا روشن می¬شود. به پشت خوابیده بود و هنوز از فاجعه روز قبل گیج بود. از خیابان فریادهای وحشت¬زده و ناامیدکننده¬ای که هر شب بعد از ساعت دو به گوش می¬رسید می¬آمد. حالا هم از همین فریادها بیدار شده بود. با خود فکر کرد: «آه، همان مردمان مست که از میکده بیرون می¬آیند. ساعت از دو گذشته» و از جا پرید، انگار یک نفر او را از روی کاناپه بیرون کشید. «از ساعت دو گذشته!» روی نیمکت نشست و همه چیز را در یک لحظه به یاد آورد. ناگهان در یک آن همه اتفاقات روز گذشته را به خاطر آورد.
داستایفسکی
مدت طولانی هم¬چنان روی تخت افتاده بود. گاهی گویی از خواب بیدار می¬شد، لحظاتی متوجه می¬شد که شب شده است، اما اصلاً خیال برخاستن نداشت. عاقبت متوجه شد که هوا روشن می¬شود. به پشت خوابیده بود و هنوز از فاجعه روز قبل گیج بود. از خیابان فریادهای وحشت¬زده و ناامیدکننده¬ای که هر شب بعد از ساعت دو به گوش می¬رسید می¬آمد. حالا هم از همین فریادها بیدار شده بود. با خود فکر کرد: «آه، همان مردمان مست که از میکده بیرون می¬آیند. ساعت از دو گذشته» و از جا پرید، انگار یک نفر او را از روی کاناپه بیرون کشید. «از ساعت دو گذشته!» روی نیمکت نشست و همه چیز را در یک لحظه به یاد آورد. ناگهان در یک آن همه اتفاقات روز گذشته را به خاطر آورد.