از پلههای بلند زیرزمین پایین میروم، با بغضی در گلو و خشمى در صورت. خنکای آنجا به صورتم شتک میشود. دیگر چیزی نمانده بغضم ترکیده شود و به در و دیوار زیرزمین بپاشد. امروز برای بار دوم بود که به اینجا میآمدم. یکبار ظهر وقتی از مدرسه به خانه برگشتم و از دست معلم ازخودراضی که دفتر دیکتهام را پاره کرد، عصبانی بودم و آنقدر بر خودم مسلط شدم و فشار آوردم تا گریه نکنم، یکراست آمدم اینجا و حرفهای دلم و سنگینیهایش را خالی کردم و هر آنچه در دل داشتم را آرام بر دهانهی گوشش زمزمه کردم.
شهرزاد دهقانی
از پلههای بلند زیرزمین پایین میروم، با بغضی در گلو و خشمى در صورت. خنکای آنجا به صورتم شتک میشود. دیگر چیزی نمانده بغضم ترکیده شود و به در و دیوار زیرزمین بپاشد. امروز برای بار دوم بود که به اینجا میآمدم. یکبار ظهر وقتی از مدرسه به خانه برگشتم و از دست معلم ازخودراضی که دفتر دیکتهام را پاره کرد، عصبانی بودم و آنقدر بر خودم مسلط شدم و فشار آوردم تا گریه نکنم، یکراست آمدم اینجا و حرفهای دلم و سنگینیهایش را خالی کردم و هر آنچه در دل داشتم را آرام بر دهانهی گوشش زمزمه کردم.