«طبیعت» اثر رالف والدو امرسون(1882-1803) کتابی است که از منظر فلسفی و هستیشناسانه به طبیعت نگریسته است. در مقدمه چنین میخوانیم: «عصر ما عطف به گذشته مینماید. این عصر مزار پدران را میسازد، شرححالها، تواریخ و نقد ادبی مینویسد. نسلهای پیشین خداوند و طبیعت را چهره به چهره دیدهاند، و ما هم بواسطه چشمان ایشان دیدهایم. پس چرا نباید از رابطهای اصیل با جهان هستی لذت بریم؟ چرا نباید شعر و فلسفهای در باب بصیرت داشته باشیم و تمام آنها در باب سنت منحصر شده باشند، یا آیینی که در آن بر ما الهام گردد نه آن که راوی سرنوشت دیگران باشد؟ در آغوش گرفتن فصلی از طبیعت، همان طبیعتی که چشمههای حیات را در اطراف و درونمان جاری ساخته و با نیروهایی که تدارک دیده ما را به عمل متناسب با طبیعت دعوت مینماید؛ چرا باید در میان استخوانهای پوسیده گذشته چون نابینایان راه بپیماییم یا بر نسل حاضر لباسی مضحک از قفس درهم شکستهاش، بپوشانیم؟ امروز نیز خورشید میتابد، پشم و کتان بیشتری در مزارع وجود دارد. اراضی جدید، مردان جدید، افکار جدیدی به وجود آمدهاند. بیایید خواستههایمان و قوانینمان را بطلبیم و بستاییم. بیشک سوالی نیست که پاسخی نداشته باشد. باید تا جایی که یقین حاصل کنیم بر جهل انواع اشیاء در ذهنمان نور دانش تابیده، بر کمال خلقت تکیه نماییم. نفس هر انسانی راه حلی است بر رموزی که در پی کشف آنهاست. انسان پیش از آن که به چشم حقیقت به این پرسشها بنگرد، به چشم زندگی بدانها مینگرد. در چنین شرایطی است که طبیعت در اشکال و علایق ذاتیاش، طرح خود را آشکار میسازد. بیایید در خصوص ظهوری که با لطافت اطرافمان را روشن میکند، مداقه نماییم. در این باب تفحص نماییم که پایان طبیعت چیست؟...»
امرسون، مرضیه خسروی
«طبیعت» اثر رالف والدو امرسون(1882-1803) کتابی است که از منظر فلسفی و هستیشناسانه به طبیعت نگریسته است. در مقدمه چنین میخوانیم: «عصر ما عطف به گذشته مینماید. این عصر مزار پدران را میسازد، شرححالها، تواریخ و نقد ادبی مینویسد. نسلهای پیشین خداوند و طبیعت را چهره به چهره دیدهاند، و ما هم بواسطه چشمان ایشان دیدهایم. پس چرا نباید از رابطهای اصیل با جهان هستی لذت بریم؟ چرا نباید شعر و فلسفهای در باب بصیرت داشته باشیم و تمام آنها در باب سنت منحصر شده باشند، یا آیینی که در آن بر ما الهام گردد نه آن که راوی سرنوشت دیگران باشد؟ در آغوش گرفتن فصلی از طبیعت، همان طبیعتی که چشمههای حیات را در اطراف و درونمان جاری ساخته و با نیروهایی که تدارک دیده ما را به عمل متناسب با طبیعت دعوت مینماید؛ چرا باید در میان استخوانهای پوسیده گذشته چون نابینایان راه بپیماییم یا بر نسل حاضر لباسی مضحک از قفس درهم شکستهاش، بپوشانیم؟ امروز نیز خورشید میتابد، پشم و کتان بیشتری در مزارع وجود دارد. اراضی جدید، مردان جدید، افکار جدیدی به وجود آمدهاند. بیایید خواستههایمان و قوانینمان را بطلبیم و بستاییم. بیشک سوالی نیست که پاسخی نداشته باشد. باید تا جایی که یقین حاصل کنیم بر جهل انواع اشیاء در ذهنمان نور دانش تابیده، بر کمال خلقت تکیه نماییم. نفس هر انسانی راه حلی است بر رموزی که در پی کشف آنهاست. انسان پیش از آن که به چشم حقیقت به این پرسشها بنگرد، به چشم زندگی بدانها مینگرد. در چنین شرایطی است که طبیعت در اشکال و علایق ذاتیاش، طرح خود را آشکار میسازد. بیایید در خصوص ظهوری که با لطافت اطرافمان را روشن میکند، مداقه نماییم. در این باب تفحص نماییم که پایان طبیعت چیست؟...»