پلکهایم باز میشوند. خانه نیمهتاریک است. هاله صدایم میکند. ـ علی!......علی!....کجایی.... چرا جواب نمیدی...؟ مینشینم روی مبل. قبل از اینکه هاله دوباره صدایم بزند بلند میشوم. میروم سمت اتاق خواب. در، مثل همیشه بسته است. مکث میکنم. بیاختیار دو تقه به در میزنم. صدای هاله بلند میشود: ـ مسخرهبازی در نیار... بیا تو کارت دارم. در را باز میکنم. لولایش را همین دیروز حسابی روغنکاری کردم. هاله با لباس خواب گل منگولیاش طاقباز خوابیده روی تخت. انگشتهایش را فروبرده توی موهایش و بالای سرش قفل کرده. سگرمههایش درهم است.
هادی رضویان
پلکهایم باز میشوند. خانه نیمهتاریک است. هاله صدایم میکند. ـ علی!......علی!....کجایی.... چرا جواب نمیدی...؟ مینشینم روی مبل. قبل از اینکه هاله دوباره صدایم بزند بلند میشوم. میروم سمت اتاق خواب. در، مثل همیشه بسته است. مکث میکنم. بیاختیار دو تقه به در میزنم. صدای هاله بلند میشود: ـ مسخرهبازی در نیار... بیا تو کارت دارم. در را باز میکنم. لولایش را همین دیروز حسابی روغنکاری کردم. هاله با لباس خواب گل منگولیاش طاقباز خوابیده روی تخت. انگشتهایش را فروبرده توی موهایش و بالای سرش قفل کرده. سگرمههایش درهم است.