۱۴:۵۹
جاده جنگلی

اسماعیل کلانتری

هنوز راه زیادی نرفته بودیم که گرد و خاک، از لای نوارهای فرسوده و قاچ‌قاچ دور در، و شیشه‌ها، تو آمد. با کوچک‌ترین دست‌انداز، مسافرهایی که توی راه‌رو، روی چهارپایه و پیت روغن نشسته بودند، کج و معوج می‌شدند. جلو پاسگاه، سربازی بند تفنگ روی دوشش را، با یک دست جابه‌جا کرد و دست دیگرش را به علامت ایست بالا برد. راننده کنارش ترمز کرد. سرش را نزدیک پنجره برد و لبخندی زد: ـ در خدمتم سرکار... امرتون؟

نظر کاربران