باغ ملی اراک سرد بود. به درختها کارت دعوت برای عروسی میدادند. به یک درخت گفتند کارتها تمام شد. به طرف سهراه ارامنه قدم میزدم. فصل بهار بود. گدای روبهروی پاساژ اسلامی روی زمین نشسته بود. یکباره چشمم به آقای ناصری افتاد. --- آقای ناصری در سالهای دور همسایهمان بود. شاید حدود پانزده سالی میشد که ندیده بودمش. از وقتی که از اراک مهاجرت کرده بودم. خبر داشتم که زنش سرطان دارد. آقای ناصری پیر شده بود.
رضا مهدوی هزاوه
باغ ملی اراک سرد بود. به درختها کارت دعوت برای عروسی میدادند. به یک درخت گفتند کارتها تمام شد. به طرف سهراه ارامنه قدم میزدم. فصل بهار بود. گدای روبهروی پاساژ اسلامی روی زمین نشسته بود. یکباره چشمم به آقای ناصری افتاد. --- آقای ناصری در سالهای دور همسایهمان بود. شاید حدود پانزده سالی میشد که ندیده بودمش. از وقتی که از اراک مهاجرت کرده بودم. خبر داشتم که زنش سرطان دارد. آقای ناصری پیر شده بود.