نام کوچکم گالیا است. بعضی میگویند معنایش میشود؛ دلفریب زیبا و بعضی دیگر خیال دست نیافتنی معنایش میکنند. من دوست دارم، ساقهی سبز برنج معنایش کنم؛ چون در شمال به افرادی که ساقهی برنج بر دوش میکشند و حمل میکنند، گالیکش میگویند. این معنایی که خود یافتهام، با رنج زندگی کارگری بیشتر عجین است و برای همین دوستش میدارم. البته همینجا متذکر شوم که خاندان مادریام شیرازی و از جانب پدری تهرانیام. مادربزرگ پدرم، شوهرش در جنگ با روسها مفقود میشود. تنها دخترش (خورشید شیرین) را برمیدارد و به تهران میآید. اگرچه هیچ یک از پدربزرگهایم را در زمان حیاتشان ندیدهام، اما مادربزرگ پدرم را که مادرجون صدا میزدیم، به خوبی با چارقد گلگلیاش به یاد دارم.
نامه گالیا توانگر به هوشنگ ابتهاج
نام کوچکم گالیا است. بعضی میگویند معنایش میشود؛ دلفریب زیبا و بعضی دیگر خیال دست نیافتنی معنایش میکنند. من دوست دارم، ساقهی سبز برنج معنایش کنم؛ چون در شمال به افرادی که ساقهی برنج بر دوش میکشند و حمل میکنند، گالیکش میگویند. این معنایی که خود یافتهام، با رنج زندگی کارگری بیشتر عجین است و برای همین دوستش میدارم. البته همینجا متذکر شوم که خاندان مادریام شیرازی و از جانب پدری تهرانیام. مادربزرگ پدرم، شوهرش در جنگ با روسها مفقود میشود. تنها دخترش (خورشید شیرین) را برمیدارد و به تهران میآید. اگرچه هیچ یک از پدربزرگهایم را در زمان حیاتشان ندیدهام، اما مادربزرگ پدرم را که مادرجون صدا میزدیم، به خوبی با چارقد گلگلیاش به یاد دارم.