میا وقتی دیگر نتوانست از بزرگی شکمش بخوابد به پسر سلیمان تاجر گفت: گوش کن، من نمیخوام اینجا زیر دست دایهها زایمان کنم؛ میخوام منو ببری مسکد. حرفش را برید: هزار دفعه گفتم اسمش مسقط هست! انگار نشنیده باشد ادامه داد: میخوام توی بیمارستان السعادة زایمان کنم. مرد گفت: یعنی بچهم به دست مسیحیا بیفته؟ میا چیزی نگفت؛ و وقتی نه ماهش شد شوهرش او را به خانهی عمویش در وادی عدی در مسقط برد؛ و میا در بیمارستان تبلیغی الرسالة دختری لندوک زایید. میا چشمانش را باز کرد و دید که دختر توی دستان مادرش است. به خواب رفت و وقتی دوباره بیدار شد دخترش داشت از سینهاش شیر میمکید. وقتی پسر سلیمان تاجر برای دیدن نوزاد آمد میا به او گفت که اسم دختر را میخواهد لندن بگذارد.
جوخه الحارثی/ فرزدق اسدی
میا وقتی دیگر نتوانست از بزرگی شکمش بخوابد به پسر سلیمان تاجر گفت: گوش کن، من نمیخوام اینجا زیر دست دایهها زایمان کنم؛ میخوام منو ببری مسکد. حرفش را برید: هزار دفعه گفتم اسمش مسقط هست! انگار نشنیده باشد ادامه داد: میخوام توی بیمارستان السعادة زایمان کنم. مرد گفت: یعنی بچهم به دست مسیحیا بیفته؟ میا چیزی نگفت؛ و وقتی نه ماهش شد شوهرش او را به خانهی عمویش در وادی عدی در مسقط برد؛ و میا در بیمارستان تبلیغی الرسالة دختری لندوک زایید. میا چشمانش را باز کرد و دید که دختر توی دستان مادرش است. به خواب رفت و وقتی دوباره بیدار شد دخترش داشت از سینهاش شیر میمکید. وقتی پسر سلیمان تاجر برای دیدن نوزاد آمد میا به او گفت که اسم دختر را میخواهد لندن بگذارد.