تالاری بزرگ بود. برای عروس جایگاهی مخصوص آراسته به گل و پردههای سفید و صورتی تدارک دیده شده بود. خانمها دور میزها حلقه زده بودند. سلومه خود را روی صندلی رها کرده بود. سرش نه بالا بود و نه پایین. دستهایش پر از انگشتر و دستبندهای طلا و نقره و بدلیجات بود. پاهایش با خلخالها روی زمین ثابت مانده بود. لبخندی بر لب داشت که از رضایت حکایت میکرد ولی نگاهش ثابت بود و پلک نمیزد و انگار عروس خانم را زیر نظر دارد. سلومه بیش از دو ساعت همان جا بیحرکت مانده بود و لبخندش هم محو نشده بود. انگار برای همین صندلی آفریده شده بود و تمام عمر هم جز اینجا هیچ جای دیگری نبوده و تا ابد همینجا خواهد بود.
جوخه الحارثی/ موسی بیدج
تالاری بزرگ بود. برای عروس جایگاهی مخصوص آراسته به گل و پردههای سفید و صورتی تدارک دیده شده بود. خانمها دور میزها حلقه زده بودند. سلومه خود را روی صندلی رها کرده بود. سرش نه بالا بود و نه پایین. دستهایش پر از انگشتر و دستبندهای طلا و نقره و بدلیجات بود. پاهایش با خلخالها روی زمین ثابت مانده بود. لبخندی بر لب داشت که از رضایت حکایت میکرد ولی نگاهش ثابت بود و پلک نمیزد و انگار عروس خانم را زیر نظر دارد. سلومه بیش از دو ساعت همان جا بیحرکت مانده بود و لبخندش هم محو نشده بود. انگار برای همین صندلی آفریده شده بود و تمام عمر هم جز اینجا هیچ جای دیگری نبوده و تا ابد همینجا خواهد بود.