من یک گوزنم که سالهاست از گله جدا ماندهام، هر شب خواب دشت باز را میبیند... من یک گوزنم که شاخش را میخ کردهاند به روی دیوار بالای تختش و هر بار قبل از چشم بستن، خیس به آن خیره میشود و ماغ میکشد... من یک گوزنم که هر شب با کابوس هجوم شکارچیان از خواب میپرد و با خیال آبگیر از لیوان شیشهای آب مینوشد...
به انتخاب حمیدرضا اکبری شروه
من یک گوزنم که سالهاست از گله جدا ماندهام، هر شب خواب دشت باز را میبیند... من یک گوزنم که شاخش را میخ کردهاند به روی دیوار بالای تختش و هر بار قبل از چشم بستن، خیس به آن خیره میشود و ماغ میکشد... من یک گوزنم که هر شب با کابوس هجوم شکارچیان از خواب میپرد و با خیال آبگیر از لیوان شیشهای آب مینوشد...