۲۰:۱۱
من وارث تو هستم رفیق

ایرج عرب

خودم را در ردیف ششم جا می‌کنم و کنارت می‌ایستم. بی‌تفاوت، به سربازان جوخه‌ی اعدام زل می‌زنی. بیشتر جا باز می‌کنم و آرام در گوشش می‌گویم: ...ترسیدی؟... اصلاً پلک نمی‌زند. می‌گویم: ....نگران چه هستی؟.... با تو هستم .....راهی است که خودت خواستی.... حتی وجودم را حس نمی‌کند. می‌گویم: ...هی... من همکارت هستم..... هم فکرت هستم..... هم گروهت هستم.... چه می‌دانم.... با تو هستم.... من هم مثل تو قدر آزادی را نمی‌دانستم ولی حالا.... صفحه‌های زیادی را سیاه کردم... آن‌قدر نوشتم تا زار و نزار شدم ....می‌دانم زندگی‌ت دارد به پایان می‌رسد.... آخر تو صدای پاپتی‌ها و اهانت‌شده‌ها شدی.... از رنج آدم‌ها نوشتی.... می‌دانم نوشته‌های تو، وحشت زندگی را بیان کرده است.

نظر کاربران