مرد شهرستانی روزنامه میفروشد به چراغ قرمز رسیدهایم فریاد میزند از چراغی که سبز شود میترسم میخرم همهاش چند روزنامه تا سال نو مانده است؟ در فکرم زنم لباس میخواهد بخرم در فکرم زنم برای بچهها در فکرم که باز هم چراغ قرمز! زن کولی اسفند دود میکند روزنامه را ورق میزنم چیزی تا بهار نمانده است در فکرم زنم برای بچهها لباس میخواهد بوی اسفند میآید بس کن زن!
ابوالفضل پاشا
مرد شهرستانی روزنامه میفروشد به چراغ قرمز رسیدهایم فریاد میزند از چراغی که سبز شود میترسم میخرم همهاش چند روزنامه تا سال نو مانده است؟ در فکرم زنم لباس میخواهد بخرم در فکرم زنم برای بچهها در فکرم که باز هم چراغ قرمز! زن کولی اسفند دود میکند روزنامه را ورق میزنم چیزی تا بهار نمانده است در فکرم زنم برای بچهها لباس میخواهد بوی اسفند میآید بس کن زن!