۲۰:۳۹
خون کبوتر

مینو نادری

آینه‌ی جیبی کوچکی از جیبش درآورد، درست قد یک کف دست، بیضی، بی‌حاشیه و قاب. بی‌آن‌که نگاهی در آن بیندازد. آینه را در کف دستش یک‌وری به سمت گودی کمربش گرفت، جز قد کف یک دست رنگ سرخ چیزی ندید. خودش را کمی جابه‌جا کرد، آینه را هم، درد در تمام بدنش پیچید اما جای زخم در آینه پیدا نبود. با دست می‌توانست عمق سوراخ را حس کند حتی نرمی بافت شکافته شده و میزان رطوبتش را، اما آینه چیزی نشان نمی‌داد. چند بار دیگر هم امتحان کرد، بی‌فایده بود. آینه را به سمت آسمان کج کرد، چیزی ندید. به سوی دیگر آسمان، هیچ. این بار چند پرنده را از دور نشان گرفت که در دوردست، پهنه‌ی بی‌کران را پرواز می‌کردند اما باز هم هیچ. چشم از آسمان گرفت.

نظر کاربران