شب را با رویاهای فرار از مدرسه خوابیدم. صبح شده بود بیآنکه من خواسته باشم. زنگ دوم شده بود و من در هراس بازگشت به مدرسه و دیدن آقای ده بزرگی معلم سپاهی دانش به سر میبردم. عباس فراش در خانه را کوبیده بود و دنبال من میگشت. عباس دستهای مرا محکم گرفته بود. مادر که میدانست کتابهایم را کجا قایم کردهام آن را به آرامی زیر بغلم گذاشت و آن کودک گریزپا دوباره به مدرسه برگشت.
صادق رحمانی
شب را با رویاهای فرار از مدرسه خوابیدم. صبح شده بود بیآنکه من خواسته باشم. زنگ دوم شده بود و من در هراس بازگشت به مدرسه و دیدن آقای ده بزرگی معلم سپاهی دانش به سر میبردم. عباس فراش در خانه را کوبیده بود و دنبال من میگشت. عباس دستهای مرا محکم گرفته بود. مادر که میدانست کتابهایم را کجا قایم کردهام آن را به آرامی زیر بغلم گذاشت و آن کودک گریزپا دوباره به مدرسه برگشت.