به خودت چنگ زدم که دلم فریادهایش، برده هوش و بیقرارم به که گویم دوره را فرهادهایش کوه نه، شیرینیفروش و دگر الباقی قصه نگویم به چه آسودمگر این جان، جز تو جانم به چه جرم که به گوشهی چشم تو بست، این نگاهم هر شبم را به شب شعر مینوازی، میسرایم همه را که هیچ انگار، کلبهای چون با حضورت به خودم حصار کردم
به انتخاب حمیدرضا اکبری شروه
به خودت چنگ زدم که دلم فریادهایش، برده هوش و بیقرارم به که گویم دوره را فرهادهایش کوه نه، شیرینیفروش و دگر الباقی قصه نگویم به چه آسودمگر این جان، جز تو جانم به چه جرم که به گوشهی چشم تو بست، این نگاهم هر شبم را به شب شعر مینوازی، میسرایم همه را که هیچ انگار، کلبهای چون با حضورت به خودم حصار کردم