«برخی پندارهای عمومی شگفتآور» به قلم چارلز مکای (1889-1814) و ترجمه مرضیه خسروی (-1362)، مطالعهای است در باب حماقتهای مکرر بشر، که نشان میدهد ما دائما استعداد این را داریم که هیجانزده و فریفته شویم. شرحی است بر اصطلاحات عامیانه و نامأنوس دوره ویکتوریایی، جنون توده مردم و هجوم به بازار سهام... رسومات عامیانه، هوسها، حماقتها، برنامهها و فریبهایی که بر سر راه عامه مردم قرار گرفته و چون چرخهای مدام تکرار میشود: شایعات عام یک شهر بزرگ منبع نامیرای سرگرمی برای فردی است که همدردیهایش آن چنان صمیمانه است که تمام همنوعان خود را در آغوش گیرد و شخصی مهذب النفس که احتمالاً به خودی خود، نمیخواهد هوش حقیر یا ویژگیهای مضحک یک مکانیک دائم الخمر، گدای بد ظاهر، بچه بدذات و تمام جمع ملون جماعت بیعار، بیملاحظه و مقلدی که در کوچهها و خیابانهای ابرشهرها ازدحام میکنند، را استهزاء کند. او که خیابان های شهر بزرگی را میپیماید تا، خدا میداند، احتمالاً، موضوعی برای گریستن بیابد! در هرگوشهای [موضوعات] بسیاری برای فشردن قلب او وجود دارد؛ اما بگذارید چنین مردی به راه خود برود و از اندوه خود به تنهایی لذت ببرد- ما از آن دسته افرادی نیستیم که با چنین فردی همراهی کنند. مصائب شهرنشینهای بیچاره ما از همدردی چنان افرادی که صرفاً انسانها را برای اینکه ترحم آنها را برانگیزاند، تسلی نمییابد. فیلسوف گریان نیز اغلب بینائی خود را برای اندوه تباه می کند و از ورای اشکهایش قادر به یافتن درمانی برای شرارتهایی که بر آنها رحم آورده است، نیست. بدینسان اغلب باید دریافت مردی که گریان نیست، حقیقیترین فیلسوف است، همان گونه که بهترین پزشک، فردی است که حتی در بدترین شرایط نیز ماسکی از خوشرویی بر چهره میزند.
چارلز مکای، مرضیه خسروی
«برخی پندارهای عمومی شگفتآور» به قلم چارلز مکای (1889-1814) و ترجمه مرضیه خسروی (-1362)، مطالعهای است در باب حماقتهای مکرر بشر، که نشان میدهد ما دائما استعداد این را داریم که هیجانزده و فریفته شویم. شرحی است بر اصطلاحات عامیانه و نامأنوس دوره ویکتوریایی، جنون توده مردم و هجوم به بازار سهام... رسومات عامیانه، هوسها، حماقتها، برنامهها و فریبهایی که بر سر راه عامه مردم قرار گرفته و چون چرخهای مدام تکرار میشود: شایعات عام یک شهر بزرگ منبع نامیرای سرگرمی برای فردی است که همدردیهایش آن چنان صمیمانه است که تمام همنوعان خود را در آغوش گیرد و شخصی مهذب النفس که احتمالاً به خودی خود، نمیخواهد هوش حقیر یا ویژگیهای مضحک یک مکانیک دائم الخمر، گدای بد ظاهر، بچه بدذات و تمام جمع ملون جماعت بیعار، بیملاحظه و مقلدی که در کوچهها و خیابانهای ابرشهرها ازدحام میکنند، را استهزاء کند. او که خیابان های شهر بزرگی را میپیماید تا، خدا میداند، احتمالاً، موضوعی برای گریستن بیابد! در هرگوشهای [موضوعات] بسیاری برای فشردن قلب او وجود دارد؛ اما بگذارید چنین مردی به راه خود برود و از اندوه خود به تنهایی لذت ببرد- ما از آن دسته افرادی نیستیم که با چنین فردی همراهی کنند. مصائب شهرنشینهای بیچاره ما از همدردی چنان افرادی که صرفاً انسانها را برای اینکه ترحم آنها را برانگیزاند، تسلی نمییابد. فیلسوف گریان نیز اغلب بینائی خود را برای اندوه تباه می کند و از ورای اشکهایش قادر به یافتن درمانی برای شرارتهایی که بر آنها رحم آورده است، نیست. بدینسان اغلب باید دریافت مردی که گریان نیست، حقیقیترین فیلسوف است، همان گونه که بهترین پزشک، فردی است که حتی در بدترین شرایط نیز ماسکی از خوشرویی بر چهره میزند.