سمسار، خپله و طاس، شکم هندوانهای، افتاده روی کمربند پهن چغر و چرکمرده، تاب را هل داد عقب، لوچه کرد، سرش را خاراند و گفت: «عمرشو کرده بیبی!» ماه صنم گفت: «ظاهر و باطن، کاکا.» سمسار نشست لبهی تاب، پنجه پاهاش را فشار داد روی سیمان کچل جلو تاب، تاب را هل داد عقب، پاهاش را از زمین واکند تاب، خسته و از نفس افتاده، نالید، حرکتی کرد و ایستاد. سمسار گفت: «مثل من زرتش قمصور شده بیبی!» خندید و دندانهای گرازیاش را نشان داد. ماه صنم دوباره گفت: «ظاهر و باطن کاکا.» بعد گفت: «هیشکی خب مجبورت نکرده کاکا، معامله به رضایته.»
قباد آذرآیین
سمسار، خپله و طاس، شکم هندوانهای، افتاده روی کمربند پهن چغر و چرکمرده، تاب را هل داد عقب، لوچه کرد، سرش را خاراند و گفت: «عمرشو کرده بیبی!» ماه صنم گفت: «ظاهر و باطن، کاکا.» سمسار نشست لبهی تاب، پنجه پاهاش را فشار داد روی سیمان کچل جلو تاب، تاب را هل داد عقب، پاهاش را از زمین واکند تاب، خسته و از نفس افتاده، نالید، حرکتی کرد و ایستاد. سمسار گفت: «مثل من زرتش قمصور شده بیبی!» خندید و دندانهای گرازیاش را نشان داد. ماه صنم دوباره گفت: «ظاهر و باطن کاکا.» بعد گفت: «هیشکی خب مجبورت نکرده کاکا، معامله به رضایته.»