هر روز آلات دخانش را در میان کش تنبان جاساز میکرد و به ایوان میرفت، روزی دو بار. صبح بعد از صرف صبحانه و عصر همراه با صرف چای و این عادت زمستان و تابستان ترک نمیشد. به سختی از اتاقش بیرون میآمد و پاکشان به سمت ایوان میرفت و در جای همیشگی، روی کاناپهی چوبی هجدهسالهاش که روکشی سرخ و رنگپریده داشت مینشست. از زیرچشمی تا جایی که نگاهش سو داشت دور و برش را میپایید و وقتی خیالش از میزان امنیت محیط آسوده میشد، دست به زیر پیراهنش میبرد و پاکت و فندک را از مخفیگاه بیرون میآورد. با وسواس خاص خودش سیگار را بر چوب سیگار مینشاند و بر لبانش میگذاشت و فندک میزد و وقتی دودش بلند میشد پکی عمیق به آن میزد، انگار که بار اولش باشد دود را به کامش میفرستد.
مژده نادری
هر روز آلات دخانش را در میان کش تنبان جاساز میکرد و به ایوان میرفت، روزی دو بار. صبح بعد از صرف صبحانه و عصر همراه با صرف چای و این عادت زمستان و تابستان ترک نمیشد. به سختی از اتاقش بیرون میآمد و پاکشان به سمت ایوان میرفت و در جای همیشگی، روی کاناپهی چوبی هجدهسالهاش که روکشی سرخ و رنگپریده داشت مینشست. از زیرچشمی تا جایی که نگاهش سو داشت دور و برش را میپایید و وقتی خیالش از میزان امنیت محیط آسوده میشد، دست به زیر پیراهنش میبرد و پاکت و فندک را از مخفیگاه بیرون میآورد. با وسواس خاص خودش سیگار را بر چوب سیگار مینشاند و بر لبانش میگذاشت و فندک میزد و وقتی دودش بلند میشد پکی عمیق به آن میزد، انگار که بار اولش باشد دود را به کامش میفرستد.