۱۸:۴۲
انجیر بن

مژده نادری

هر روز آلات دخانش را در میان کش تنبان جاساز می‌کرد و به ایوان می‌رفت، روزی دو بار. صبح بعد از صرف صبحانه و عصر همراه با صرف چای و این عادت زمستان و تابستان ترک نمی‌شد. به سختی از اتاقش بیرون می‌آمد و پاکشان به سمت ایوان می‌رفت و در جای همیشگی، روی کاناپه‌ی چوبی هجده‌ساله‌اش که روکشی سرخ و رنگ‌پریده داشت می‌نشست. از زیرچشمی تا جایی که نگاهش سو داشت دور و برش را می‌پایید و وقتی خیالش از میزان امنیت محیط آسوده می‌شد، دست به زیر پیراهنش می‌برد و پاکت و فندک را از مخفی‌گاه بیرون می‌آورد. با وسواس خاص خودش سیگار را بر چوب سیگار می‌نشاند و بر لبانش می‌گذاشت و فندک می‌زد و وقتی دودش بلند می‌شد پکی عمیق به آن می‌زد، انگار که بار اولش باشد دود را به کامش می‌فرستد.

نظر کاربران