بهار برای من خواب رفته از چشمهایم ُسرخم از خنکی دم صبح که پوستم را زنده میکند از برف، از خونی که جریان دارد در جلد سفیدی و زندگی است و این همه خوشبینی از توست و الا چشمهایی مانده به قالی بود تا همین دیروز و صبحها دیر نمیشد اگر نمیآمد... شیر میجوشد رونق میدهد عسل به فنجان و مراقبم خوب باشم
مژده نادری
بهار برای من خواب رفته از چشمهایم ُسرخم از خنکی دم صبح که پوستم را زنده میکند از برف، از خونی که جریان دارد در جلد سفیدی و زندگی است و این همه خوشبینی از توست و الا چشمهایی مانده به قالی بود تا همین دیروز و صبحها دیر نمیشد اگر نمیآمد... شیر میجوشد رونق میدهد عسل به فنجان و مراقبم خوب باشم