۸:۳۲
قصه‌گو

نوشته: اچ.اچ.مونرو/ ترجمه: مینا وکیلی‌نژاد

بعد از ظهر گرمی بود و هوای داخل کوپه دم کرده بود. تا ایستگاه بعدی که تمپل کوم بود تقریباً یک ساعت فاصله بود. یک دختر کوچک، یک دختر کوچک‌تر و یک پسربچه در کوپه بودند. خاله‌ی آن‌ها روی یکی از صندلی‌های گوشه‌ی کوپه کنار پنجره نشسته بود. روبرویش، مرد مجردی نشسته بود که آن‌ها را نمی‌شناخت. دخترها و پسربچه بقیه‌ی فضای کوپه را گرفته بودند. خاله و بچه‌ها یک‌ریز حرف می‌زدند و آدم را یاد مگس سمجی می‌انداختند که مدام وز وز می‌کرد. بیشتر حرف‌های خاله با نکن شروع می‌شد و تقریباً تمام حرف‌های بچه با چرا؟ شروع می‌شد. مرد مجرد هیچ حرفی نمی‌زد.

نظر کاربران