۹:۰۰
ضدخاطرات؛ دیدارهایی با ایرج گلسرخی

مسعود عابدین‌نژاد

زمستان سال ۱۳۷۲ بود، هوای تهران سرد و کمی غبار گرفته بود. نخستین بار تلفنی قرار گذاشتیم. کمی تعلل کرد و قرار گذاشت. اما خیلی زود قرارمان را به هم زد. نمی‌دانم چگونه ولی به دفتر گروه زنگ زد و گفت سفری در پیش دارد. سفری به خارج از کشور. کمی رنجیدم و یادآور شدم که قرار گذاشته‌ایم. دوباره عذر خواست و خیلی رسمی گفت: «اصلاً مقدور نیست». با این‌که برایم اهمیت داشت سعی کردم واکنشی نشان ندهم و خود را از تک‌وتا نیندازم، قرار شد یک ماه بعد دوباره تماس بگیرم. و یک ماه بعد دوباره تماس گرفتم. شماره‌ای که از او داشتم را گوشه‌ی دفتر تلفنم نوشته بودم و خیلی زود یک ماه می‌گذشت! زمان چه زود می‌گذرد بی‌آن‌که بدانیم و ببینیم پیر می‌شویم. یک ماه که گذشته بود، تماس گرفتم. خانمی از پشت خط گفت: دکتر نیستند. تعجب کردم. به نظرم رسید راست نمی‌گوید. اصرارم را که دید گفت: هنوز خارجند! و تلفن قطع شد.

نظر کاربران