پشت پنجره تاریکی است. هنگام که باران میگرفت، پنجرهها خاطرات تو را گریه میکردند. تو سکوت بودی و درخت نارنج حرف میزد. باد که میآمد اشکهای تو را پاک میکرد. تو بوی نعنا را دوست داشتی و بوی لیمو را با خود به مسافرت میبری. بوی لیمو ادامهی دستهای مادرم بود، اما مادران همیشه پسرانی را در خود بزرگ میکنند که پیش از زادن به او لگد میزنند. همیشه همین بوده است.
صادق رحمانی
پشت پنجره تاریکی است. هنگام که باران میگرفت، پنجرهها خاطرات تو را گریه میکردند. تو سکوت بودی و درخت نارنج حرف میزد. باد که میآمد اشکهای تو را پاک میکرد. تو بوی نعنا را دوست داشتی و بوی لیمو را با خود به مسافرت میبری. بوی لیمو ادامهی دستهای مادرم بود، اما مادران همیشه پسرانی را در خود بزرگ میکنند که پیش از زادن به او لگد میزنند. همیشه همین بوده است.