۱۴:۳۷
او می‌خواست من بهترین باشم

الف. رهبر

قرار بود امشب وسیله‌هایم را جمع کنم. لباس‌هایم را دانه‌دانه تا می‌کردم. همه‌ی کتاب‌هایم را جمع و جور کردم. یک چیزی این وسط فرق داشت. یک قاب عکس! یک قاب عکس از سرزمین تنومند پدری... این اولین بار بود که برای برگشت به خانه و سپری کردن فرجه‌ی امتحانات، کسی در ترمینال منتظرم نبود. حجم سنگین نبودن پدر را باید در یک قاب با خود به خانه می‌بردم.

نظر کاربران