مادر مرحومم که نخستین آموزگار من بود، میفرمود که ساعت ولادتم قبل از ظهر بوده. باور بفرمائید این ساعتها هنوز احساس تنش میکنم... علیای حال این زمانها وقتی بود که خانمها و خانین منزل در تدارک نهار ظهر باید بوده باشند. یک وقت مادرم میفرمود در این چنین زمانی با عمهات و چندین تن از خاله خانباجیها در اتاق بالا نشسته بودیم، گویا بنده تازه زبان واکرده و به حرف آمده بودم. عمه جان از باب اینکه مرا به حرف بگیرد و با همدیگر تفریح کنند میخواسته با من سربهسر بگذارد. خروسی در خانهی همسایه میخوانده. عمه جان (عمه بتول) رو به من میگوید: این خروسه چی میگه. از قول من نقل است که میگه: نزدیک ظهره خانما! فکر نهار وردارین... و حال بگویم خانه در ته یک دستک کوچهکوچهی فرعی، منزلی بود مانند اغلب منزلها یا --- گویا برای زدن خشت خام از کف زمین خاک برداری میکردهاند.
محمدباقر کلاهی اهری
مادر مرحومم که نخستین آموزگار من بود، میفرمود که ساعت ولادتم قبل از ظهر بوده. باور بفرمائید این ساعتها هنوز احساس تنش میکنم... علیای حال این زمانها وقتی بود که خانمها و خانین منزل در تدارک نهار ظهر باید بوده باشند. یک وقت مادرم میفرمود در این چنین زمانی با عمهات و چندین تن از خاله خانباجیها در اتاق بالا نشسته بودیم، گویا بنده تازه زبان واکرده و به حرف آمده بودم. عمه جان از باب اینکه مرا به حرف بگیرد و با همدیگر تفریح کنند میخواسته با من سربهسر بگذارد. خروسی در خانهی همسایه میخوانده. عمه جان (عمه بتول) رو به من میگوید: این خروسه چی میگه. از قول من نقل است که میگه: نزدیک ظهره خانما! فکر نهار وردارین... و حال بگویم خانه در ته یک دستک کوچهکوچهی فرعی، منزلی بود مانند اغلب منزلها یا --- گویا برای زدن خشت خام از کف زمین خاک برداری میکردهاند.