روزی، روزگاری در ولایت غربت پادشاهی بود که هر شب یک خواب میدید. این پادشاه چهارصد و پنجاه تا خوابگزار داشت که هر کدامشان اهل یک ولایتی بودند و میتوانستند هر خوابی را تعبیر کنند. یک شب پادشاه در خواب دید که در دشت خرمی نشسته و سفرهای پیشرویش گسترده است. ناگهان یک دختر زیبا پیدا شد و تمام غذاهای سفره را خورد و پس از آن سر یک سفرهی دیگر رفت و از آن سفره هم خورد. در این وقت پادشاه از خواب پرید. تمام خوابگزاران دربار جمع شدند ولی هیچکدام نتوانستند خواب پادشاه را تعبیر کنند.
ابوالفضل زرویی نصرآباد
روزی، روزگاری در ولایت غربت پادشاهی بود که هر شب یک خواب میدید. این پادشاه چهارصد و پنجاه تا خوابگزار داشت که هر کدامشان اهل یک ولایتی بودند و میتوانستند هر خوابی را تعبیر کنند. یک شب پادشاه در خواب دید که در دشت خرمی نشسته و سفرهای پیشرویش گسترده است. ناگهان یک دختر زیبا پیدا شد و تمام غذاهای سفره را خورد و پس از آن سر یک سفرهی دیگر رفت و از آن سفره هم خورد. در این وقت پادشاه از خواب پرید. تمام خوابگزاران دربار جمع شدند ولی هیچکدام نتوانستند خواب پادشاه را تعبیر کنند.