۲۰:۰۲
مثل خورشید

ر. ک. نارایان (رمان‌نویس معاصر هندی)/ترجمه: شایسته ضرابی

سخار با خود می‌اندیشید: حقیقت مثل خورشید است. گمان نکنم کسی بتواند مستقیم با آن روبه‌رو شود و پلکی نزند یا خیره نشود. آن روز را سخار برای خودش روز خاصی کرده بود. او عقیده داشت حداقل یک روز در سال باید حقیقت محض را گفت و پذیرفت، حالا هر چه می‌خواهد بشود. در غیر این صورت، دیگر ادامه‌ی زندگی فایده‌ای ندارد. سخار حس می‌کرد آن روز برایش پر از اتفاقات غیرمنتظره خواهد بود، اما او در این مورد به کسی حرفی نزده بود. در واقع، تصمیمش بی‌سر و صدا بود، پیمانی پنهان بین خودش و ابدیت... اولین آزمون زمانی فرا رسید که زنش برایش صبحانه آورد. سخار در خوردن بهترین قسمت غذایی که زنش آن را شاهکار آشپزی می‌دانست، کمی این دست و آن دست کرد.

نظر کاربران