۱۳:۰۳
غار بادی

هاروکی موراکامی/ مترجم: مینا وکیلی‌نژاد

وقتی پانزده ساله بودم، خواهر کوچک‌ترم مرد. مرگش خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. دوازده سالش بود و کلاس هفتم می‌رفت. بیماری قلبی مادرزادی داشت، اما بعد از آخرین عمل جراحی‌اش در سال آخر دبستان، نشانه‌ای از بیماری در او دیده نمی‌شد. همه‌ی ما خیالمان راحت شده بود و امیدوار بودیم که زندگی‌اش بدون حادثه‌ی خاصی ادامه یابد. اما در ماه مه همان سال، ضربان قلبش نامنظم‌تر شد. هنگامی که دراز می‌کشید، ضربانش خیلی بدتر می‌شد و شب‌های زیادی نمی‌توانست بخوابد. در بیمارستان دانشگاه از او آزمایش گرفتند، اما مهم نیست که این آزمایش‌ها چقدر دقیق بودند؛ در هر صورت دکترها نتوانستند تشخیص دهند چه تغییری در وضعیت فیزیکی‌اش به وجود آمده است. ظاهراً مشکل اصلی با عمل جراحی برطرف شده بود و دکترها سردرگم شده بودند. دکترش گفت: «ورزش سنگین نکن و کارهای روزانه‌ات رو مثل همیشه انجام بده. همه‌چیز به زودی درست می‌شه». احتمالاً تنها چیزی که می‌توانست بگوید همین بود. و چند دارو هم برایش نوشت.

نظر کاربران