چرا باید به چیزی که دوستش ندارم، فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم میآید که مثل همهچیزهایی که دوستشان دارم، همیشه همراه من است؛ خستهکننده، ملالآور و اتفاقاً همیشگی. مثل این است بگویم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است. سگی که هیچوقت دختر را ندیده و دختری که از وجود این سگ بیاطلاع است؛ آنقدر بیاطلاع که اگر یک روز همدیگر را ببینند، سگ فقط دم تکان میدهد. البته آدمها هر چه دنیایشان مدرنتر بشود، از ابتدای خودشان دورتر میشوند.
به انتخاب حمیدرضا اکبری شروه
چرا باید به چیزی که دوستش ندارم، فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم میآید که مثل همهچیزهایی که دوستشان دارم، همیشه همراه من است؛ خستهکننده، ملالآور و اتفاقاً همیشگی. مثل این است بگویم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است. سگی که هیچوقت دختر را ندیده و دختری که از وجود این سگ بیاطلاع است؛ آنقدر بیاطلاع که اگر یک روز همدیگر را ببینند، سگ فقط دم تکان میدهد. البته آدمها هر چه دنیایشان مدرنتر بشود، از ابتدای خودشان دورتر میشوند.