۱۳:۵۷
هذیان پراکنده اشراق

محسن حکیم معانی

به محض این‌که از خواب پرید، ناخودآگاه پایش را آورد بالا و با دست کف پایش را لمس کرد. انگشت‌های پایش سرد بود، اما خیس نبود. حتماً پایش از پتو بیرون مانده و یخ کرده بود. پس قضیه آن‌طور که در خواب می‌دید نبود. خواب دیده بود پایش را گذاشته توی جوی آب. آب خیلی سرد بود و سریع می‌گذشت. توی خواب احساس کرده بود که نمی‌تواند پایش را از جوی درآورد، انگار قلوه‌سنگ‌های ته جو به پایش چسبیده بودند. آب سرد بود و برایش جالب بود که سردی آب را حس می‌کرد. شنیده بود آدم وقتی خواب می‌بیند، طعم و مزه و بو و درد و چیزهایی از این قماش را درک نمی‌کند. نمی‌دانست سرما هم چیزی از این دست احساسات است یا خیر، اما حس کرده بود پایش یخ زده است و حتی شاید از یخ‌زدگی پایش بود که بیدار شد.

نظر کاربران