همین پار و پیرار، از سامان ریگستان تا رودخانهی «رودان»، روی زمین پر از مردار شده بود. آزار آمده بود و میکشت. هیچکس نان از دست دیگری نمیگرفت. نان را روی سنگ میگذاشتند و دیگری برمیداشت. اگر نان بوی آزار میداد، آن را میانداخت، میدوید تا خود را به آتش برساند. در هر کوچهای رختخوابها و پوشنهای بهجا مانده را در آتش میانداختند و از پشت دیوارها و دروازهها، ریگستانیها میپاییدند تا کسی پوشنهای کهنهاش را در آتش جلوی خانهی آنان نیندازد و میایستادند تا آتش خاکستر شود. دود در هشتی خانهها میپیچید و از درز درها و پنجرههای چوبی به درون خانهها میآمد.
نوشته محمدرضا صفدری
همین پار و پیرار، از سامان ریگستان تا رودخانهی «رودان»، روی زمین پر از مردار شده بود. آزار آمده بود و میکشت. هیچکس نان از دست دیگری نمیگرفت. نان را روی سنگ میگذاشتند و دیگری برمیداشت. اگر نان بوی آزار میداد، آن را میانداخت، میدوید تا خود را به آتش برساند. در هر کوچهای رختخوابها و پوشنهای بهجا مانده را در آتش میانداختند و از پشت دیوارها و دروازهها، ریگستانیها میپاییدند تا کسی پوشنهای کهنهاش را در آتش جلوی خانهی آنان نیندازد و میایستادند تا آتش خاکستر شود. دود در هشتی خانهها میپیچید و از درز درها و پنجرههای چوبی به درون خانهها میآمد.