انگار همین دیروز بود که وارد مغازهی کتابفروشیام شد و خودش را معرفی کرد: «من یدالله موقن هستم.» حوالی سال 1360 بود. دو سه سالی بود که از انگلستان برگشته بودم. به امید تدریس منطق و فلسفهی ریاضی. اما استقبالی نشده بود. مکتبی نبودم. کارم به کتابفروشی کشید. از ترس اینکه مبادا کار به جاهای دیگر بکشد. البته با کمک و سرمایهی دوستان. همان اوایل کار بود که او وارد کتابفروشیام شد و پس از معرفی خودش گفت: «من هم مثل شما انگلستان بودم، فلسفهی علم خواندم، فوقلیسانس گرفتم و باز مثل شما استخدام نشدم. گفتند «جزو اقلیتها هستی»، گفتم «من اصل مطلب را قبول ندارم». گفتند «دیگه بدتر»» و خندید. خندهای تلختر از زهر، زهری که تا آخر عمرش بر جانش نشست و او را رها نکرد، تا اینکه عاقبت از هستی رنجآور نجاتش داد. از همان زمان با هم دوست شدیم.
حسن فشارکی
انگار همین دیروز بود که وارد مغازهی کتابفروشیام شد و خودش را معرفی کرد: «من یدالله موقن هستم.» حوالی سال 1360 بود. دو سه سالی بود که از انگلستان برگشته بودم. به امید تدریس منطق و فلسفهی ریاضی. اما استقبالی نشده بود. مکتبی نبودم. کارم به کتابفروشی کشید. از ترس اینکه مبادا کار به جاهای دیگر بکشد. البته با کمک و سرمایهی دوستان. همان اوایل کار بود که او وارد کتابفروشیام شد و پس از معرفی خودش گفت: «من هم مثل شما انگلستان بودم، فلسفهی علم خواندم، فوقلیسانس گرفتم و باز مثل شما استخدام نشدم. گفتند «جزو اقلیتها هستی»، گفتم «من اصل مطلب را قبول ندارم». گفتند «دیگه بدتر»» و خندید. خندهای تلختر از زهر، زهری که تا آخر عمرش بر جانش نشست و او را رها نکرد، تا اینکه عاقبت از هستی رنجآور نجاتش داد. از همان زمان با هم دوست شدیم.