بسیاری از منتقدان و پژوهشگران عرصهی هنر، خواسته یا ناخواسته، در دامچالهی نوعی ذاتگرایی گرفتار میآیند؛ باوری که گویی اثر هنری، گوهری مجرد و فراتاریخی است که در خلأ زاده میشود و تنها با معیارهای زیباییشناختی محض قابلسنجش است. اما از منظر جامعهشناسی، هیچ «ذاتی» در میدانهای فرهنگی وجود ندارد. آنچه هست، برساختهای است از تلاقی نیروها، تاریخ و ساختارهایی که امیل دورکیم آن را «واقعیت اجتماعی» مینامید و پییر بوردیو از آن تحت عنوان «فضای اجتماعی» یاد میکرد. بر این بنیاد، تجربهی هنرمند و مخاطب، هرچند در ساحت فردی، منحصربهفرد و یگانه مینماید، اما در ژرفترین لایههای خود، امری عمیقاً اجتماعی و برساخته است.
نیما شجاعی
بسیاری از منتقدان و پژوهشگران عرصهی هنر، خواسته یا ناخواسته، در دامچالهی نوعی ذاتگرایی گرفتار میآیند؛ باوری که گویی اثر هنری، گوهری مجرد و فراتاریخی است که در خلأ زاده میشود و تنها با معیارهای زیباییشناختی محض قابلسنجش است. اما از منظر جامعهشناسی، هیچ «ذاتی» در میدانهای فرهنگی وجود ندارد. آنچه هست، برساختهای است از تلاقی نیروها، تاریخ و ساختارهایی که امیل دورکیم آن را «واقعیت اجتماعی» مینامید و پییر بوردیو از آن تحت عنوان «فضای اجتماعی» یاد میکرد. بر این بنیاد، تجربهی هنرمند و مخاطب، هرچند در ساحت فردی، منحصربهفرد و یگانه مینماید، اما در ژرفترین لایههای خود، امری عمیقاً اجتماعی و برساخته است.