قانون از کلیدیترین مفاهیمی است که در اندیشهی ایرانی قرن نوزدهم، خصلت برسازنده و مناقشهبرانگیز دارد. بسیاری از اهل فکر زمانه، علت عدم ترقی ایران را در فقدان حاکمیت قانون یافتند و بخش قابلتوجهی از صفبندیها و منازعات فکری پردامنهی این مقطع، بر مدار این مفهوم مفصلبندی میشود. در جستوجوی تبار قانون در اندیشهی سیاسی کلاسیک ایرانی به دو خاستگاه میرسیم؛ یکی ارادهی شاه به اعتبار فره ایزدی و مشروعیت الهی نهاد سلطنت که بازتابی از نظم کیهانی است و دیگری احکام شرعی که فقها بر مبنای کتاب و سنت وضع میکردند. این هر دو، گوهری یزدانی داشتند و بر بنیاد رابطهای عمودی و نابرابر میان منشأ صدور قانون و تابعین آن توجیه میشدند. به بیان دیگر، این «قانون» خاستگاهی بیرونی داشت و از جنس فرمان و فتوایی بود که نسب از آسمان میبرد. هرچند که در اندیشهی ایرانشهری، خودکامگی شاه یعنی تخطی و طغیان او علیه اشه (نظم و «قانون» طبیعی حاکم بر جهان) به گم شدن فره از او و سلب مشروعیت پادشاه میانجامید؛ اما مردم در وضع این نظم کیهانی که میتوان آن را در تقابل با قانون مدنی یا شهروندی یونانی همچون دو سرنمون از امر سیاسی تعریف کرد، سهمی نداشتند.
مهدی روزخوش
قانون از کلیدیترین مفاهیمی است که در اندیشهی ایرانی قرن نوزدهم، خصلت برسازنده و مناقشهبرانگیز دارد. بسیاری از اهل فکر زمانه، علت عدم ترقی ایران را در فقدان حاکمیت قانون یافتند و بخش قابلتوجهی از صفبندیها و منازعات فکری پردامنهی این مقطع، بر مدار این مفهوم مفصلبندی میشود. در جستوجوی تبار قانون در اندیشهی سیاسی کلاسیک ایرانی به دو خاستگاه میرسیم؛ یکی ارادهی شاه به اعتبار فره ایزدی و مشروعیت الهی نهاد سلطنت که بازتابی از نظم کیهانی است و دیگری احکام شرعی که فقها بر مبنای کتاب و سنت وضع میکردند. این هر دو، گوهری یزدانی داشتند و بر بنیاد رابطهای عمودی و نابرابر میان منشأ صدور قانون و تابعین آن توجیه میشدند. به بیان دیگر، این «قانون» خاستگاهی بیرونی داشت و از جنس فرمان و فتوایی بود که نسب از آسمان میبرد. هرچند که در اندیشهی ایرانشهری، خودکامگی شاه یعنی تخطی و طغیان او علیه اشه (نظم و «قانون» طبیعی حاکم بر جهان) به گم شدن فره از او و سلب مشروعیت پادشاه میانجامید؛ اما مردم در وضع این نظم کیهانی که میتوان آن را در تقابل با قانون مدنی یا شهروندی یونانی همچون دو سرنمون از امر سیاسی تعریف کرد، سهمی نداشتند.