۱۵:۰۰
ناسیونالیسم اروپایی و پاتریوتیسم ایرانی

احمد نقیب‌زاده

هیچ کشوری را نمی‌توان یافت که از یک قوم واحد تشکیل شده باشد. آنچه بود عبارت بود از پراکندگی مردمان در سرزمین‌های یک منطقه. یعنی قبیله‌های پراکنده با رئیس یا ریش سفیدی که به تنسیق امور آنها می‌پرداخت. همین قبایل وقتی زیر لوای یک سالار قدرتمند متحد می‌شدند هم مشابهت‌های فرهنگی پیدا می‌کردند و هم دست به گسترش قلمرو خود می‌زدند. اساسا چیزی به نام ملت وجود نداشت. در بهترین حالت نخست باورهای دینی مردمان را بهم نزدیک می‌کرد سپس یک قدرت سیاسی آنها را زیر شرایط مشابهی قرار می‌داد و اگر این قدرت استمرار می‌یافت این مردمان هم در کوره تاریخ بهم جوش خورده و به طوری طبیعی تبدیل به یک ملت می‌شدند چنانکه ایرانیان شدند و ملت‌هایی ازین دست که مقدم بر دولت باشند (Nation-State) بسیار اندک‌اند. درعوض نوع معکوس آن که دولتی با زور و برنامه‌ریزی، مردمانی را یکپارچه کرده و از آنها یک ملت بسازد (State-Nation) بسیار زیاد است. چنان‌که اغلب ملت‌های کنونی (اگر بتوان آنها را ملت نامید) در کشورهای مختلف جهان از این دست هستند آن هم به تقلید از اروپا. دولت مدرن که در یک مکان خاص یعنی اروپای شمال باختری و در یک زمان خاص یعنی در آخرین سال‌های قرون وسطی جوانه زد تا به تدریج در قالب آرمانی آن یعنی یک سرزمین با یک ملت و یک دولت تجلی یابد در آغاز چیزی جز یک فرایند سیاسی یعنی تجمیع قدرت در دست یک پادشاه قدرقدرت نبود، یعنی پادشاهی مطلقه (Monarchie absolue). به عبارت دیگر کسی برای ساخت یک ملت قدم پیش ننهاد بلکه سلطان برای تمامیت بخشیدن به قدرت خود دست به کارهایی زد که بعدها از آن به ملت‌سازی (Building Nation) تعبیر شد. جالب آنکه فرایند تمرکز قدرت با فرایند تراکم سرمایه همزمان صورت می‌گرفت و هریک به دیگری کمک شایانی می‌رساند. ماکس وبر براین باور است که این دو هیچ ربطی بهم نداشتند و تقارن زمانی آنها اتفاقی بود. ولی باور آن سخت است که فکر کنیم هیچ ربطی بهم نداشته‌اند. دست‌کم هر دو حوزه به دنبال یکسان‌سازی در زمینه کار خود بودند و بسیار بر یکدیگر اثر گذاشتند.

نظر کاربران