انسانها اغلب از فضیلت، بدون استفاده از این واژه سخن میگویند و در عوض میگویند «کیفیت زندگی» یا «جامعهٔ خوب» یا «اخلاقی» یا حتی «منصفانه». اما آیا ما میدانیم فضیلت چیست؟ سقراط به این نتیجه رسید که بزرگترین خیر برای یک انسان، سخنگفتن هرروزه در باب فضیلت - ظاهراً بدون یافتن هرگونه تعریف کاملاً رضایتبخش از آن - است. اما اگر به دنبال پروردهترین و کمابهامترین پاسخ به این پرسشِ حقیقتاً تعیینکننده هستیم، باید به اخلاق ارسطو بازگردیم. ما در آنجا علاوه بر چیزهای دیگر، این را میفهمیم که یک فضیلت عالی وجود دارد به نام علوّ نفس - یعنی عادت به مطالبهٔ بالاترین افتخارات برای خویشتن، به شرط آنکه شخص سزاوار آنها باشد. همچنین در آنجا این را میفهمیم که حسّ شرم یک فضیلت نیست: حسّ شرم درخور جوانانی است که به خاطر نابالغیشان، نمیتوانند از خطا بپرهیزند، نه درخور انسانهای بالغ و خوببارآمده که همواره کار درست و بجا را انجام میدهند. این پاسخ نیز مثل همهٔ پاسخها حیرتافکن است - ما از هر گوشه متفاوت، پاسخی متفاوت دریافت کردهایم. آنگاه که اشعیای نبی رسالت خویش را دریافت کرد، مغلوب حسّ بیارزشبودن خویش بود: «من انسانی هستم با لبانی ناپاک در میان قومی با لبانی ناپاک». این با رد تلویحی علوّ نفس و اثبات تلویحی حسّ شرم برابر است.
شروین مقیمی
انسانها اغلب از فضیلت، بدون استفاده از این واژه سخن میگویند و در عوض میگویند «کیفیت زندگی» یا «جامعهٔ خوب» یا «اخلاقی» یا حتی «منصفانه». اما آیا ما میدانیم فضیلت چیست؟ سقراط به این نتیجه رسید که بزرگترین خیر برای یک انسان، سخنگفتن هرروزه در باب فضیلت - ظاهراً بدون یافتن هرگونه تعریف کاملاً رضایتبخش از آن - است. اما اگر به دنبال پروردهترین و کمابهامترین پاسخ به این پرسشِ حقیقتاً تعیینکننده هستیم، باید به اخلاق ارسطو بازگردیم. ما در آنجا علاوه بر چیزهای دیگر، این را میفهمیم که یک فضیلت عالی وجود دارد به نام علوّ نفس - یعنی عادت به مطالبهٔ بالاترین افتخارات برای خویشتن، به شرط آنکه شخص سزاوار آنها باشد. همچنین در آنجا این را میفهمیم که حسّ شرم یک فضیلت نیست: حسّ شرم درخور جوانانی است که به خاطر نابالغیشان، نمیتوانند از خطا بپرهیزند، نه درخور انسانهای بالغ و خوببارآمده که همواره کار درست و بجا را انجام میدهند. این پاسخ نیز مثل همهٔ پاسخها حیرتافکن است - ما از هر گوشه متفاوت، پاسخی متفاوت دریافت کردهایم. آنگاه که اشعیای نبی رسالت خویش را دریافت کرد، مغلوب حسّ بیارزشبودن خویش بود: «من انسانی هستم با لبانی ناپاک در میان قومی با لبانی ناپاک». این با رد تلویحی علوّ نفس و اثبات تلویحی حسّ شرم برابر است.