۱۷:۱۲
ارغوانِ تنها؛ در یادبود استاد عبدالعلی قوام

قدیر نصری

نوشتن در سوگ قوام بسان تصور یک «فقدان مبهم» است یا تصویر یک آرزوی منجمد، همچو تنها ماندن است در میان کویری تار و پیر! گفته‌ها و نوشته‌های دوستداران قوام طی ماه‌های اخیر را که مرور می‌کنم از انبوه اندوه کم نمی‌شود که هیچ، بر بار ملال اضافه هم می‌شود. نمی‌دانم چه سری هست و این درد را به چه سان می‌توان درک و درمان نمود؟! قوام، شجریان، طباطبایی، فیرحی، گل‌محمدی و بسیاران دیگر را مگر می‌توان جانشینی یافت؟ طی این سالیان گویی باز هم باد بی‌نیازی خداوند وزیدن گرفته، سامان سُرور و سخن نمانده است. اما هنوز می‌توان و از زیر ضرب شلاق زمان، باید کمر راست کرد و به یاد و بهانهٔ قوام، روایتی رها و صادقانه از کلاس کرد. کلاسی که این روزها بدل به بتخانه و میدان شده! میدان مناسک دروغین، نقش‌های بی‌نمود، اسم‌های بی‌مسما، خنده‌های تلخ و مخاطبانی صورتک‌زده! دیگر از آن شور و نور و توش و تلاش خبری نیست، ثانیه‌های ساعت هم، به‌زحمت خود را به جلو می‌کشاند و آن که می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است. اما و هزار اما، این هم نباید نگفت که مؤسسان تاریخ، هماره افراد کامران نبوده‌اند، انسان‌های زخمی از رنج‌های پرشمار، درست همچون پلنگی زخمی به دوردست‌ها نظر دوخته، دست بر زخم‌های کاری فشرده‌اند و امید دارند با گذشتن از تنگی و تاری، نگهبان لاله‌ها در باد باشند. قوام تا واپسین لحظه چنین بود: دست بر زخم، با غروری بی‌مثال و بانگی پرطنین.

نظر کاربران