موضوع فلسفه سیاسی، همان قدرت است، ولی با دیدگاه فلسفی. خواجه نظامالملک دیدگاه فلسفی ندارد، ولی فارابی مثل افلاطون اول بحث فلسفی را باز میکند، بعد در دل آن انسانشناسی، و سپس موضوع قدرت را مطرح کرده است. من شخصاً نظر لئو اشتراوس را میپسندم که هدف فلسفه سیاسی قدما را «بهترین شیوه فرمانروایی» میداند. مبنای آن هم فضیلت است. در دوران جدید، به دست آوردن قدرت و حفظ آن (مدیریت آن) اهمیت دارد. از سی سال پیش این تز، به شکل خاص توسط پوکاک، مطرح شده است که در فلسفه سیاسی جدید دو جریان از هم متمايز میشود: ۱- نهضت ماکیاولی: که به جمهوریخواهی جدید میرسد، به انگليس هم میرود، و سپس به ماورای آتلانتیک رفته و در آمریکا تأثیر گذاشته است. ماکیاولی قدرت را میشکند و تعبیری جدید از قدرت به دست میدهد. ماکیاولی محور موافقان و مخالفان طی چند قرن اخیر در غرب بوده است. ۲- نهضت هابزی: از هابز به این طرف جریان دیگری ایجاد میشود که نهضت سلطنتطلبی است. بر این اساس، آرای ماکیاولی نه به سلطنت میرسد، نه به دیکتاتوری. وجه اشتراک آن دو این است که به دست آوردن قدرت و حفظ آن را محور میدانند.
مصاحبهای منتشرنشده با دکتر جواد طباطبايى
موضوع فلسفه سیاسی، همان قدرت است، ولی با دیدگاه فلسفی. خواجه نظامالملک دیدگاه فلسفی ندارد، ولی فارابی مثل افلاطون اول بحث فلسفی را باز میکند، بعد در دل آن انسانشناسی، و سپس موضوع قدرت را مطرح کرده است. من شخصاً نظر لئو اشتراوس را میپسندم که هدف فلسفه سیاسی قدما را «بهترین شیوه فرمانروایی» میداند. مبنای آن هم فضیلت است. در دوران جدید، به دست آوردن قدرت و حفظ آن (مدیریت آن) اهمیت دارد. از سی سال پیش این تز، به شکل خاص توسط پوکاک، مطرح شده است که در فلسفه سیاسی جدید دو جریان از هم متمايز میشود: ۱- نهضت ماکیاولی: که به جمهوریخواهی جدید میرسد، به انگليس هم میرود، و سپس به ماورای آتلانتیک رفته و در آمریکا تأثیر گذاشته است. ماکیاولی قدرت را میشکند و تعبیری جدید از قدرت به دست میدهد. ماکیاولی محور موافقان و مخالفان طی چند قرن اخیر در غرب بوده است. ۲- نهضت هابزی: از هابز به این طرف جریان دیگری ایجاد میشود که نهضت سلطنتطلبی است. بر این اساس، آرای ماکیاولی نه به سلطنت میرسد، نه به دیکتاتوری. وجه اشتراک آن دو این است که به دست آوردن قدرت و حفظ آن را محور میدانند.