ظاهراً مرحوم دکتر طباطبایی همراه با شرح و بسط نظریه ایرانشهری موضعی مخالف با زبان مادری خود در پیش گرفته بود، چنانکه کسروی نیز چنین بود. به این هموطنان عرض میکنم اندیشه ایرانشهری هیچ ارتباطی با قومگرایی یا ترکستیزی ندارد. جمع این دو در یک شخص اتفاقی است. باید از طریق گفتوگو به این سوءتفاهم پایان دهیم. در زمانی که دست به تعریف ایرانشهر زدند نه خبری از تقابل عرب و عجم بود و نه از ترک و فارس. جالب است که همین مخالفتها باعث شهرت دکتر طباطبایی بهعنوان پرچمدار ایرانشهری شد و در جدال با مخالفان او بر آن شدم تا به تعمق بیشتری نسبت به اندیشه ایرانشهری بپردازم و ببینم اول استمرار ایران بهعنوان اندیشه و نه جغرافیا چگونه ممکن شد که در بالا به آن اشاره کردم، سپس ببینم چگونه میتوان ایرانشهر را تعریف کرد. اصل این اندیشه از یک اسطوره اوستایی برخاسته است و آن اینکه اهورامزدا هفت اقلیم آفرید و ایران را در مرکز آن قرار داد. جهان تن است و ایران دل / نیستم زین گفته خجل، منسوب به حکیم گنجه به همین اسطوره نظر دارد. میدانیم که در زمان اشکانیان تلاشی صورت گرفت تا اوستا را جمعآوری و مدون کنند که به نتیجه نرسید. این کار در زمان ساسانیان با جمعآوری آنچه از آموزههای زرتشت در افواه مردم و در سینههای آنها باقی مانده بود انجام گرفت. نسبت ساسانیان با دین زرتشت با تخالفی عظیم روبهروست. زیرا آنها از یکسو به جمعآوری اوستا و گاتها و دیگر سرودها پرداختند و این خدمت بزرگی بود ولی با تبدیل این دین یا آئین به ایدئولوژی حکومتی ضربهای بزرگ بر محتوای متعالی آن وارد کردند. البته این کار ظاهراً یک ضرورت سیاسی هم بوده است.
احمد نقیبزاده
ظاهراً مرحوم دکتر طباطبایی همراه با شرح و بسط نظریه ایرانشهری موضعی مخالف با زبان مادری خود در پیش گرفته بود، چنانکه کسروی نیز چنین بود. به این هموطنان عرض میکنم اندیشه ایرانشهری هیچ ارتباطی با قومگرایی یا ترکستیزی ندارد. جمع این دو در یک شخص اتفاقی است. باید از طریق گفتوگو به این سوءتفاهم پایان دهیم. در زمانی که دست به تعریف ایرانشهر زدند نه خبری از تقابل عرب و عجم بود و نه از ترک و فارس. جالب است که همین مخالفتها باعث شهرت دکتر طباطبایی بهعنوان پرچمدار ایرانشهری شد و در جدال با مخالفان او بر آن شدم تا به تعمق بیشتری نسبت به اندیشه ایرانشهری بپردازم و ببینم اول استمرار ایران بهعنوان اندیشه و نه جغرافیا چگونه ممکن شد که در بالا به آن اشاره کردم، سپس ببینم چگونه میتوان ایرانشهر را تعریف کرد. اصل این اندیشه از یک اسطوره اوستایی برخاسته است و آن اینکه اهورامزدا هفت اقلیم آفرید و ایران را در مرکز آن قرار داد. جهان تن است و ایران دل / نیستم زین گفته خجل، منسوب به حکیم گنجه به همین اسطوره نظر دارد. میدانیم که در زمان اشکانیان تلاشی صورت گرفت تا اوستا را جمعآوری و مدون کنند که به نتیجه نرسید. این کار در زمان ساسانیان با جمعآوری آنچه از آموزههای زرتشت در افواه مردم و در سینههای آنها باقی مانده بود انجام گرفت. نسبت ساسانیان با دین زرتشت با تخالفی عظیم روبهروست. زیرا آنها از یکسو به جمعآوری اوستا و گاتها و دیگر سرودها پرداختند و این خدمت بزرگی بود ولی با تبدیل این دین یا آئین به ایدئولوژی حکومتی ضربهای بزرگ بر محتوای متعالی آن وارد کردند. البته این کار ظاهراً یک ضرورت سیاسی هم بوده است.