در یک بعدازظهر دلگیر، سرد و بارانی در اسکودار، مرکز عرفان و فرهنگ اسلامی استانبول، با یک استاد ایرانشناس دیدار کردم؛ دیداری دوستانه. قرار بود آخرین شمارههای مجله «بخارا» را ببرم. استاد علی دهباشی 20 جلد فرستاده بود. اما مثل همیشه که دیر میرسیم و کالاهایمان نیز دیر میرسند، مجلهها تا لحظه پرواز به دستم نرسیدند. بیمجله رفته بودم، اما تا رسیدم و احوالپرسی کردیم، یاد بخارا آمد و سلام گرمی به استاد علی دهباشی و تجدید قرار شب بخارا در استانبول که قرارش را از پاییز سال 98 گذاشتیم اما کرونا مانع برگزاری آن شد.
جواد رنجبر درخشیلر
در یک بعدازظهر دلگیر، سرد و بارانی در اسکودار، مرکز عرفان و فرهنگ اسلامی استانبول، با یک استاد ایرانشناس دیدار کردم؛ دیداری دوستانه. قرار بود آخرین شمارههای مجله «بخارا» را ببرم. استاد علی دهباشی 20 جلد فرستاده بود. اما مثل همیشه که دیر میرسیم و کالاهایمان نیز دیر میرسند، مجلهها تا لحظه پرواز به دستم نرسیدند. بیمجله رفته بودم، اما تا رسیدم و احوالپرسی کردیم، یاد بخارا آمد و سلام گرمی به استاد علی دهباشی و تجدید قرار شب بخارا در استانبول که قرارش را از پاییز سال 98 گذاشتیم اما کرونا مانع برگزاری آن شد.