۱۰:۳۸
مهاجرِ یونانِ کوچک؛ مقدمه و بخشِ نخستِ کتابِ در حال انتشارِ «دورانِ داوری»

حامد زارع

چند هفته پیش از این دیدار، کتابی که بیست‌وهفت سال پیش درباره انقلاب اسلامی نوشته بود، بدون هیچ تجدیدنظری، دوباره منتشر شده بود. ناخودآگاه سخن را به سویِ آن کتاب بردم. اوایل حرف‌هایم بودم که نمی‌دانم چرا بی‌پروا گفتم: «من چندان با مقولة انقلاب میانة خوشی ندارم!» این جمله را که شنید برای نخستین بار، از زمانی که رو در رویش نشسته بودم، سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و بدون اینکه چشم از چشمم بردارد حرفم را قطع کرد و پرسید: «خودِ شما با انقلاب میانه خوبی ندارید؟» پاسخ دادم: «بله!» لبخندی ناپیدا روی صورتش نشست و دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با بریده دستمالی شد که از شروعِ دیدار، میانِ انگشتانِ دستش می‌غلتید. هر چند این بازی، ذرّه‌ای از حواسّ او را به خود مشغول نکرده بود.

نظر کاربران