نمیتوان فارغ از استدلال آنطور که بایست و شاید جانمایه متنی را بهتنهایی از رونوشت آن درک ساخت. این راز هنر نیست [نقدی بر the diary of a writer, excerpt from 1887, translate by Boris Brasol]، زیرا هنر [در اینجا از واژه هنر، برای تکیه بر مفهوم زیستن استفاده میشود که در تقابل با فلسفه روزمره، هنر پیوسته بودن را نمایان میکند] وظیفه آن را ندارد تا مطلبی را برای کلیتی واحد تعریف کند، بلکه هرآنچه در هنر معنا مییابد، نه در استدلال صاحب نوشتار، بلکه در درکی است که خواننده به روش متباین خویش آن را دریافت میکند. این همان چیزی است که باید آن را «جزئیت کل» خواند، درک و روشی که در معنا شکل میگیرد و از آنجایی که کنش درکشونده ویژگی «ابژکتیو سوبژکتیویسم» است و از رونوشتی نامطلق در دستگاه فاهمه کنش را در جایگاه رسیدن به مسیر هضم گشتن در پیشینه اجتماعی شخص همراهی میکند. به عبارتی، معرفت نه ابزاری برای درک وجود مطلق، بلکه برای دریافت برداشتی است که نامطلق درک را، تحت تأثیر دایره ارادی و درک شخص، مطلق جلوه میدهد، حال این «نامطلق مطلق» شیء را همانگونه که در ذهن جان میگیرد، و باید باشد، نمایان میکند، زیرا شیء نه دارنده شکلی مشخص، بلکه حامل مفهومی است که مشخص بودن آن را در فاهمه شخص معنا میکند، مفهومی که یک بعد کلی و یک بعد جزئی دارد، که میتواند در جانمایه درک خود را نمایان کند. این شیء را میتوان گاه فلسفه خواند.
امیرعلی مالکی
نمیتوان فارغ از استدلال آنطور که بایست و شاید جانمایه متنی را بهتنهایی از رونوشت آن درک ساخت. این راز هنر نیست [نقدی بر the diary of a writer, excerpt from 1887, translate by Boris Brasol]، زیرا هنر [در اینجا از واژه هنر، برای تکیه بر مفهوم زیستن استفاده میشود که در تقابل با فلسفه روزمره، هنر پیوسته بودن را نمایان میکند] وظیفه آن را ندارد تا مطلبی را برای کلیتی واحد تعریف کند، بلکه هرآنچه در هنر معنا مییابد، نه در استدلال صاحب نوشتار، بلکه در درکی است که خواننده به روش متباین خویش آن را دریافت میکند. این همان چیزی است که باید آن را «جزئیت کل» خواند، درک و روشی که در معنا شکل میگیرد و از آنجایی که کنش درکشونده ویژگی «ابژکتیو سوبژکتیویسم» است و از رونوشتی نامطلق در دستگاه فاهمه کنش را در جایگاه رسیدن به مسیر هضم گشتن در پیشینه اجتماعی شخص همراهی میکند. به عبارتی، معرفت نه ابزاری برای درک وجود مطلق، بلکه برای دریافت برداشتی است که نامطلق درک را، تحت تأثیر دایره ارادی و درک شخص، مطلق جلوه میدهد، حال این «نامطلق مطلق» شیء را همانگونه که در ذهن جان میگیرد، و باید باشد، نمایان میکند، زیرا شیء نه دارنده شکلی مشخص، بلکه حامل مفهومی است که مشخص بودن آن را در فاهمه شخص معنا میکند، مفهومی که یک بعد کلی و یک بعد جزئی دارد، که میتواند در جانمایه درک خود را نمایان کند. این شیء را میتوان گاه فلسفه خواند.