۰:۰۰
فیلسوف بُت‌شکن؛ پرونده‌ای به مناسبت صد و بیستمین سالمرگ فردریش نیچه

حامد زارع

نیچه در زمان حیات کوتاه خود بسیار از خود می‌گریخت، برای خود سوءتفاهم می‌افرید و بسیار بیشتر از همه آنها غیرمنتظره ظاهر می‌شد و گزین‌گویی‌های متفاوت و متباینی داشت. نیچه بر آن بود که نادرستی یک حکم باعث نمی‌شود که آن حکم را رد کنیم، چه اینکه احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری هستند و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. به همین سان فیلسوف آلمانی بر آن بود که حکم یکسان صادر کردن برای همه کاری کاملا غیراخلاقی است. نیچه با پی بردن به این نکته ظریفه که دین، متافیزیک و علم جایگاه گذشته خود را در غرب از دست داده، با اقتدا به یونان پیش از سقراط، هنر را سرلوحه خویش قرار داد و «خدا مرده است» را بسان یک رخداد شورانگیز و یک حادثه فکری مطرح کرد. این متفکر مجنون با طراحی طربناک خود به چیزهایی اندیشید که پیشینیان‌اش هرگز به آن نیندیشیده بودند. پرپیدا است که روایت‌های متناقض و تفسیرهای متعدد از نظام فکری نیچه اندک نیستند. به همین خاطر هم هست که یاسپرس می‌گوید که «نیچه قابل رده بندی نیست.» ناگفته پیدا است که ردپای نیچه در پست‌مدرنیسم، پساساختارگرایی و ساختارشکنی عیان‌تر از آن است که نادیده انگاشته شود. فراتر از آن دلوز معتقد است که فلسفه مدرن عمدتا وامدار نیچه است، هر چند نه به همان سیاقی خود نیچه می‌خواست. حتی باید پرده مدعا را بالاتر گرفت و گفت که او هیچ‌گاه نتوانست نظریه‌ای را بسط دهد که رضایت خاطرش را فراهم آورد و در نتیجه تبدیل به فیلسوفی تلخ‌اندیش شد که با هر وجه و هر گونه‌ای از بنیاد معرفتی، ضدیّتی ریشه‌ای داشت. اما مگر فردریش نیچه به چه می‌اندیشید که در مسیر وصال به آن اندیشه، تبدیل به بزرگترین چهره فلسفی ضدمبناگرایانه در تاریخ اندیشه غرب شده بود؟

نظر کاربران