کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» (1374) درمیان آثار سید جواد طباطبایی اثری کمابیش متفاوت محسوب میشود. پس از نگارش سه کتاب «تاریخ اندیشه سیاسی در ایران»، «زوال اندیشه سیاسی در ایران» و «خواجه نظام الملک»، طباطبایی در این کتاب کوشیده است که زاویه دیدی کمابیش متفاوت بگشاید و وجهی دیگر از اندیشه ورزی را در پروژه خویش وارد سازد. کتاب ابن خلدون برخلاف سه کتاب پیشین اختصاصی به ایران ندارد و میتوان گفت نویسنده آن کوشیده است نظریه و نظام مفهومی خود را به محک جهان اسلام و تمدن اسلامی بزند و این را برمبنای آن سنجش و نقادی کند. بدین معنا، کتاب راه را برای گام دوم در پروژه طباطبایی هم میگشاید زیرا در گام اول، چنانکه در جای دیگری توضیح داده ام، مفهوم کلیدی «زوال اندیشه» است و موضوع مطالعه هم کمابیش محدود به فلاسفه و اندیشمندان ایرانی. در گام دوم اما «انحطاط تمدن» مفهوم کلیدی است و طباطبایی در اثار دهه هشتاد خود کوشیده است تا با بهره گیری از الگوهای جدید تاریخ نگاری و با نگاهی به مباحث فلسفی معاصر مفهوم انحطاط را در ایران مورد واکاوی قرار دهد. کتاب ابن خلدون را شاید بتوان نوعی «میان پرده تئوریک» بین دو دوره تلقی کرد ازین حیث که مفهوم انحطاط و لوازم نظری و تمدنی آن را موضوع مورد واکاوی و سنجش جدی قرار داده است. در دهه هفتاد شمسی ذهنیت طباطبایی عمیقا درگیر مفهوم «بحران» بود و رد این دغدغه را میتوان تقریبا در تمامی مصاحبه ها و یادداشتهای او پی گرفت. با این وجود، آنچه برای او اهمیت داشت کاربست الگوهای غربی درباره بحران نبود بلکه اندیشه درباب شرایط امکان و تاسیس یک نظام فکری «بحران اندیش» برای او دغدغه ای اساسی بود. به نظر میرسد کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» را بتوان مهمترین تلاش طباطبایی برای تاسیس یک نظریه بحران در تمدن اسلامی تلقی کرد و برخی دستاوردهای آن در نوشته های بعدی او درباره ایران نیز به کار نویسنده آمد.
احمد بستانی
کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» (1374) درمیان آثار سید جواد طباطبایی اثری کمابیش متفاوت محسوب میشود. پس از نگارش سه کتاب «تاریخ اندیشه سیاسی در ایران»، «زوال اندیشه سیاسی در ایران» و «خواجه نظام الملک»، طباطبایی در این کتاب کوشیده است که زاویه دیدی کمابیش متفاوت بگشاید و وجهی دیگر از اندیشه ورزی را در پروژه خویش وارد سازد. کتاب ابن خلدون برخلاف سه کتاب پیشین اختصاصی به ایران ندارد و میتوان گفت نویسنده آن کوشیده است نظریه و نظام مفهومی خود را به محک جهان اسلام و تمدن اسلامی بزند و این را برمبنای آن سنجش و نقادی کند. بدین معنا، کتاب راه را برای گام دوم در پروژه طباطبایی هم میگشاید زیرا در گام اول، چنانکه در جای دیگری توضیح داده ام، مفهوم کلیدی «زوال اندیشه» است و موضوع مطالعه هم کمابیش محدود به فلاسفه و اندیشمندان ایرانی. در گام دوم اما «انحطاط تمدن» مفهوم کلیدی است و طباطبایی در اثار دهه هشتاد خود کوشیده است تا با بهره گیری از الگوهای جدید تاریخ نگاری و با نگاهی به مباحث فلسفی معاصر مفهوم انحطاط را در ایران مورد واکاوی قرار دهد. کتاب ابن خلدون را شاید بتوان نوعی «میان پرده تئوریک» بین دو دوره تلقی کرد ازین حیث که مفهوم انحطاط و لوازم نظری و تمدنی آن را موضوع مورد واکاوی و سنجش جدی قرار داده است. در دهه هفتاد شمسی ذهنیت طباطبایی عمیقا درگیر مفهوم «بحران» بود و رد این دغدغه را میتوان تقریبا در تمامی مصاحبه ها و یادداشتهای او پی گرفت. با این وجود، آنچه برای او اهمیت داشت کاربست الگوهای غربی درباره بحران نبود بلکه اندیشه درباب شرایط امکان و تاسیس یک نظام فکری «بحران اندیش» برای او دغدغه ای اساسی بود. به نظر میرسد کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» را بتوان مهمترین تلاش طباطبایی برای تاسیس یک نظریه بحران در تمدن اسلامی تلقی کرد و برخی دستاوردهای آن در نوشته های بعدی او درباره ایران نیز به کار نویسنده آمد.