پرسش از ارتباط میان قرون وسطی و اندیشه دوران جدید، هرچند به شکل ضمنی و پراکنده در آثار عموم اندیشمندان مهم مدرن وجود داشته است، در دهه های نخست قرن بیستم در اروپا به ویژه در آلمان مورد بحث جدی قرار گرفته و به ویژه با بحرانهای میانه قرن پرتلاطم بیستم به مسالهای کانونی بدل گشت. این دوره حساس شاهد ظهور پدیدارهای مهمی چون نظامهای توتالیتر، جنگهای جهانی، مبارزات ضداستعماری، شکل گیری دولت یهودی، و پیدایش اسلام سیاسی بوده است و این تحولات همگی بازگشت به مساله نسبت سنت و مدرنیته و توجه به سویههای الهیاتی اندیشه مدرن را اجتنابناپذیر میساختند. به عنوان نمونه مباحث هولوکاست و منازعات اعراب و اسرائیل به شکلگیری جدی الهیات سیاسی یهودی یاری رساند ویا گروهی دیگر از اندیشمندان به نسبت میان نازیسم و مسیحیت توجه جدی مبذول داشتند. اما بحث از نسبت سنت الهیاتی و مدرنیته در قرن بیستم به طورخاص متاثر از افکار دو اندیشمند مهم آلمانی بوده است. نخست مارتین هایدگر، که هرچند منتقد تئولوژی بود اما اندیشه او ریشههای الهیاتی بسیار عمیق و پیچیدهای داشت و خود او نیز از یک سنت مذهبی محافظهکار میآمد. بسیاری از نظریهپردازان مهم این حوزه (مثل کارل لوویت، لئو اشتراوس، هانا آرنت، هانس بلومنبرگ و بعداً ژاک دریدا) یا از شاگردان و پیروان هایدگر بودهاند و یا در مسیری حرک میکردند که ازسوی او هموار شده بود.
احمد بستانی
پرسش از ارتباط میان قرون وسطی و اندیشه دوران جدید، هرچند به شکل ضمنی و پراکنده در آثار عموم اندیشمندان مهم مدرن وجود داشته است، در دهه های نخست قرن بیستم در اروپا به ویژه در آلمان مورد بحث جدی قرار گرفته و به ویژه با بحرانهای میانه قرن پرتلاطم بیستم به مسالهای کانونی بدل گشت. این دوره حساس شاهد ظهور پدیدارهای مهمی چون نظامهای توتالیتر، جنگهای جهانی، مبارزات ضداستعماری، شکل گیری دولت یهودی، و پیدایش اسلام سیاسی بوده است و این تحولات همگی بازگشت به مساله نسبت سنت و مدرنیته و توجه به سویههای الهیاتی اندیشه مدرن را اجتنابناپذیر میساختند. به عنوان نمونه مباحث هولوکاست و منازعات اعراب و اسرائیل به شکلگیری جدی الهیات سیاسی یهودی یاری رساند ویا گروهی دیگر از اندیشمندان به نسبت میان نازیسم و مسیحیت توجه جدی مبذول داشتند. اما بحث از نسبت سنت الهیاتی و مدرنیته در قرن بیستم به طورخاص متاثر از افکار دو اندیشمند مهم آلمانی بوده است. نخست مارتین هایدگر، که هرچند منتقد تئولوژی بود اما اندیشه او ریشههای الهیاتی بسیار عمیق و پیچیدهای داشت و خود او نیز از یک سنت مذهبی محافظهکار میآمد. بسیاری از نظریهپردازان مهم این حوزه (مثل کارل لوویت، لئو اشتراوس، هانا آرنت، هانس بلومنبرگ و بعداً ژاک دریدا) یا از شاگردان و پیروان هایدگر بودهاند و یا در مسیری حرک میکردند که ازسوی او هموار شده بود.