هگل بر این باور بود که عصر روشنگری، عصری که به کانت و فیشته ختم شده بود، تنها بتی از عقل برجا نهاده است. این عصر به اشتباه فاهمه (Verstand) یا تأمل را به جای عقل (Vernuft) نشانده و بدینرو چیزی متناهی را به مرتبۀ امر مطلق برکشیده است. عنصر نامتناهیِ فلسفۀ تأمل، در حقیقت برنهادۀ فاهمه است، یعنی عنصری عقلانی که خود را در نفیِ امر متناهی مصرف و تمام میکند: از آن رو که فاهمه نامتناهی را برمینهد، نامتناهی را در تقابلی مطلق با متناهی قرار میدهد؛ و تأمل، که خود را از حیث انحلال و اندراجِ متناهی، به مرتبۀ عقل برکشیده است، بار دیگر خود را به مرتبۀ فاهمه تنزل میدهد، چراکه فعالیت عقل را خصلتی تخالفآمیز میبخشد؛ و حتی در هنگام بازگشت به مرتبۀ پیشین تظاهر به عقلانی بودن میکند". با این همه، همانطور که سخنِ جازم در باب "بازگشت به مرتبۀ پیشین" نشان میدهد، هگل دراینجا مخفیانه از آنچه میکوشد اثباتش کند تن میزند: او باید این نکته را اثبات کند، نه و صرفاً پیشفرض بگیرد، که عقل – که چیزی بیش از فاهمۀ مطلق است – میتواند به نحوی قانعکننده آنتیتزی را که عقل باید به شکلی استدلالی گسترش دهد، دوباره وحدت بخشد.
یورگن هابرماس/ ترجمه زانیار ابراهیمی
هگل بر این باور بود که عصر روشنگری، عصری که به کانت و فیشته ختم شده بود، تنها بتی از عقل برجا نهاده است. این عصر به اشتباه فاهمه (Verstand) یا تأمل را به جای عقل (Vernuft) نشانده و بدینرو چیزی متناهی را به مرتبۀ امر مطلق برکشیده است. عنصر نامتناهیِ فلسفۀ تأمل، در حقیقت برنهادۀ فاهمه است، یعنی عنصری عقلانی که خود را در نفیِ امر متناهی مصرف و تمام میکند: از آن رو که فاهمه نامتناهی را برمینهد، نامتناهی را در تقابلی مطلق با متناهی قرار میدهد؛ و تأمل، که خود را از حیث انحلال و اندراجِ متناهی، به مرتبۀ عقل برکشیده است، بار دیگر خود را به مرتبۀ فاهمه تنزل میدهد، چراکه فعالیت عقل را خصلتی تخالفآمیز میبخشد؛ و حتی در هنگام بازگشت به مرتبۀ پیشین تظاهر به عقلانی بودن میکند". با این همه، همانطور که سخنِ جازم در باب "بازگشت به مرتبۀ پیشین" نشان میدهد، هگل دراینجا مخفیانه از آنچه میکوشد اثباتش کند تن میزند: او باید این نکته را اثبات کند، نه و صرفاً پیشفرض بگیرد، که عقل – که چیزی بیش از فاهمۀ مطلق است – میتواند به نحوی قانعکننده آنتیتزی را که عقل باید به شکلی استدلالی گسترش دهد، دوباره وحدت بخشد.