چشم که باز کردم، دیگه خونهای در کار نبود. سقف سیمانی بود. دیوارا نمکشیده. جایی بودم که مانی اون شب سقوط کرده بود. صداش دورتر شد: ـ «همینه... همونجایی که ولم کردی.» یه درِ فلزی گوشه دیوار بود. نیمهباز. ازش نوری میتابید. رفتم جلو، دستگیره رو لمس کردم... یه صدای آیفون از پشت سرم اومد. آیفون؟ توی این خرابه؟ برگشتم. یه آیفون روی دیوار بود. تصویر روشن شد. یه نفر جلوی در خونهی من ایستاده بود. همون خونه. روی صفحه نوشته بود: «ساعت: ۲:۱۷» زنگ خورد. صدا گفت: ـ «سامان؟ درو باز کن. من اومدم دنبال جواب.» این بار... من پشت در بودم.
پایین
چشم که باز کردم، دیگه خونهای در کار نبود. سقف سیمانی بود. دیوارا نمکشیده. جایی بودم که مانی اون شب سقوط کرده بود. صداش دورتر شد: ـ «همینه... همونجایی که ولم کردی.» یه درِ فلزی گوشه دیوار بود. نیمهباز. ازش نوری میتابید. رفتم جلو، دستگیره رو لمس کردم... یه صدای آیفون از پشت سرم اومد. آیفون؟ توی این خرابه؟ برگشتم. یه آیفون روی دیوار بود. تصویر روشن شد. یه نفر جلوی در خونهی من ایستاده بود. همون خونه. روی صفحه نوشته بود: «ساعت: ۲:۱۷» زنگ خورد. صدا گفت: ـ «سامان؟ درو باز کن. من اومدم دنبال جواب.» این بار... من پشت در بودم.