۰:۰۰
پارت چهارم

اعتراف

اون موجود – یا شبح – یا هر چی که بود، وارد خونه شد. بدون صدا. فقط قطره‌های آب از تنش می‌چکید. بوی خاک و ترس همه‌جا پخش شد. ـ «فکر کردی با فرار، گذشته‌ت پاک می‌شه؟ نه سامان. من همون بخش فراموش‌شده‌ت‌م. همون "تو" که جاموند... ته اون راهرو.» یهو همه‌چی برگشت. شب حادثه. مانی افتاده بود پایین. من می‌تونستم کمکش کنم... ولی ترسیدم. فرار کردم. همه‌چی رو دروغ گفتم. زانو زدم. ـ «ببخش… من بچه بودم. نمی‌دونستم چی‌کار می‌کنم.» اون موجود مکث کرد. بعد فقط گفت: ـ «پس وقتشه که بالاخره... بیای پایین.» ناگهان زمین زیر پام شکست. (ادامه دارد...)

نظر کاربران