۷:۵۳
پارت سوم

گذشته‌ای که برنگشته بود!

در رو کامل باز نکردم. فقط به تاریکی زل زدم. اون صدا... شبیه مانی بود. رفیق قدیمیم. همونی که سال ۸۷، یه اتفاق تلخ باعث شد دیگه نبینمش. بگم مرد؟ کسی نفهمید. فقط گم شد. مثل یه سایه. تو اون تاریکی، یه شبح مه‌آلود شکل گرفت. چهره‌ش واضح نبود، ولی اون صدای لعنتی گفت: ـ «اومدی بالا... خودتو نجات دادی. ولی من موندم اون پایین.» اون شبِ لعنتی... ساختمون متروکه... ما دوتا... نفسم برید. صدام درنمی‌اومد. داشتم سقوط می‌کردم تو یه گذشته‌ای که دفنش کرده بودم.(ادامه دارد...)

نظر کاربران